در دو چشمش گناه می خندید

بر رخش نور ماه می خندید



در گذرگاه آن لبان خموش

شعله ای بی پناه می خندید




شرمناک و پر از نیازی گنگ

با نگاهی که رنگ مستی داشت




در دو چشمش نگاه کردم و گفت

باید از عشق حاصلی برداشت




سایه ای روی سایه ای خم شد

در نهانگاه رازپرور شب



نفسی روی گونه ای لغزید

بوسه ای شعله زد میان دو لب




 


«فروغ فرخزاد»                     



برای اعتراف  به کلیسا می روم



روی در روی علفهای  روئیده



بر  دیوار کهنه می ایستم



و همه  ی گناهان خودم را یکجا اعتراف می کنم



بخشیده خواهم شد به یقین ؛



علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند...






«حسین پناهی »